|
امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم ....
|
چه وداعییی شده
می خواهم خودم را بسپارمش به خاک
زیرا دوستش دارم
خواب های خوب بچگی را
مانند دلتنگی
مانند حس کودکی
خواهم سپردش به خاک با این دل کوچک
تنها من هستم که با دست . خاک را رویش می سپارم
می خواهم برود تا ماه
این روح زخم خورده تنها
می خواهم برود از خاطره
خودش خو می کند با این فراموشی و خاموشی
چرا ؟چرا خاموش شده
این همه بی پایانییی تا به کجا
دریا چرا دلتنگ شده
موج ها نگریزین ز من
که من در پی آغوش شما
و شما در پی آغوش شن های ساحل
شعر از خودمه حق هیچ کپی برداری ندارید
با تشکر تنها ترین امید
محبوبم از سفر بازگشت
در من نگریست و گفت : تو مرده ای.
و شب را گذراند
در حالی که در مزرعه های من می تاخت
و گنجشکان مهاجر را صدا می زد
و شاخه های مرا با شبنم مهربانی و جنون
آب می داد.